فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

خرید بک لینک

روزی بازرگانی خرش را که دو گونی بزرگ بر دوش داشت به زور میکشید، تا به مرد حکیمی رسید. حکیم پرسید چه بر دوش خَر داری که سنگین است و راه نمی رود؟

پاسخ داد یک طرف گندم و طرف دیگر سنگ.

حکیم پرسید به جایی که میروی سنگ کمیاب است؟

پاسخ داد خیر، به منظور حفظ تعادل طرف دیگر سنگ ریختم.

حکیم دانا سنگ را خالی کرد و گندم را به دوقسمت تقسیم نمود و به گفت حال خود نیز سوار شو و برو به سلامت.

مرد کاسب وقتی چند قدمی به راحتی با خَر خود رفت، برگشت و پرسید با این همه دانش چقدر ثروت داری؟

حکیم گفت هیچ.

مرد کاسب فورا از خر پیاده شد و شرایط را به شکل اول باز گرداند و گفت من با این نادان وی خیلی بیشتر از تو دارم، پس علم تو مال خودت و شروع به کشیدن خَر کرد و رفت...

مرگ پدرم...

ما را در سایت مرگ پدرم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 18:04

صفحه بندی