مرگ پدرم

متن مرتبط با «شبی با زنی دیگر» در سایت مرگ پدرم نوشته شده است

خودزنی

  • نیلوبلاگ

    ماجرا خیلی ساده بود من فقط رفتم تا عطر بخرم آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد. هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت.. ce parfum est costume pour vous یعنی این عطر خیلی به شما می آید! بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست. گفتم نه اشتباه میکنید این عطر اصلا به من نمی آید! لطفا عوضش ...

    ادامه مطلب
  • سبزی پلو با ماهی

  • نیلوبلاگ

    یک قاشق سبزی پلو می خورد و یک دانه برنج در تنگ ماهی می انداخت . . . حالا دیگر می توانست به دوستانش بگوید که ما هم شب عید ، سبزی پلو را با ماهی خوردیم !! پ ن:قبل از شب عید نگاهی به اطرافمان بیندازیم....

    ادامه مطلب
  • لطفا حرف نزنید!

  • نیلوبلاگ

    ﻭﻗﺘ ﺴ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪﻩ ، ﺑﻬﺶ ﺑﻢ؟! ﻭﻗﺘ ﺴ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪﻩ ﺑﻬﺶ ﻧﺪ: ﺍ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﻨﻢ ﻣ ﺬﺭﻩ .. ﻧﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣ ﺷﻪ.. ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎ ﺟﻮ ﻫﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺨﻨﺪﻭﻧﺪﺵ ﻧﻤ ﺧﻮﺍﺩ ﺑﺨﻨﺪﻩ .. ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﻧﻤﺎﺩ ﻏﺼﻪ ﺩﺍﺭﻩ، ﺑﺮﺍﺵ ﺍﺯ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺯﻧﺪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﻦ، ﺍﺯ ﺍﻧﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﻪ ﺰﻫﺎ ﻪ ﺩﺍﺭ ﻓﺮﻦ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﺪ، ﻭﻗﺘ ﺴ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ ﺍﺻﻼ ﺍﻦ ﺷﻤﺎ ﻧﺴﺘﻦ ﻪ ﺑﺎﺪ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻦ، ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺣﻘﻘﺖ ﺑﺎﺪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﺪ ﺑﺎﺪ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺑﺮﺪ.ﺑﻐﻠﺶ ﻨﺪ ﻮ ﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﻧﺎﻩ ﻨﺪ.. ﺑﺮﺍﺵ ﺎ ﺑﺮﺰ...

    ادامه مطلب
  • شبی برای خدا

  • نیلوبلاگ

    دزدی به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدی باشد. خواست که نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت: ای جوان! سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزی از راه رسید، به تو بدهم؛ مباد که تو از این خانه با دستان خالی بیرون روی! دزد جوان، آبی از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند. روز شد، کسی در خانه احمد را زد. داخل آمد و ۱۵۰ دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه، به جناب شیخ است. احمد رو به دزد کرد و گفت: دینارها را بردار و برو؛ ا...

    ادامه مطلب
  • باغ آلبالو

  • نیلوبلاگ

    تعداد بی شماری از روشنفکران که من می شناسم، عقب هیچ و پوچ می گردند، کاری انجام نمی دهند و به درد کاری هم نمی خورند. خودشان را روشنفکر می نامند. xa0 اما همه شان به نوکرهایشان توهین می کنند. با دهقانان مثل گله ی گوسفند رفتار می کنند. همه شان بد درس خواند...

    ادامه مطلب
  • شبی با زنی دیگر

  • نیلوبلاگ

    همسرم اجازه داد یک شب را با زن دیگری باشم او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که ۱۹ سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی ...

    ادامه مطلب